تبليغاتX
عشق

عشق

میخوام بیام پابوس چشمات شاید که کم شه کابوس چشمات

آرشیو مطالب   تماس با مدیریت وبلاگ   صفحه نخست  


descktop

http://www.graabr.com/l0oItr
تصویری از دکستاپم



سگها و گرگها

1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده هاي برفها ، باد
روان بر بالهاي باد ، باران
درون كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان

آواز سگها:
زمين سرد است و برف آلوده و تر
هواتاريك و توفان خشمناك است
كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولي ما نيكبختان را چه باك است ؟
كنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاك اره هاي نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزيزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده هاي سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخواني
چه عمر راحتي دنياي خوبي
چه ارباب عزيز و مهرباني
ولي شلاق ! اين ديگر بلايي ست
بلي ، اما تحمل كرد بايد
درست است اينكه الحق دردناك است
ولي ارباب آخر رحمش آيد
گذارد چون فروكش كرد خشمش
كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم
شمارد زخمهايمان را و ما اين
محبت را غنيمت مي شماريم

2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
زمستان سياه مرگ مركب

آواز گرگها :
زمين سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاريك و توفان خشمگين است
كشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمين و آسمان با ما به كين است
شب و كولاك رعب انگيز و وحشي
شب و صحراي وحشتناك و سرما
بلاي نيستي ، سرماي پر سوز
حكومت مي كند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ي گرم كنامي
شكاف كوهساري سر پناهي
نه حتي جنگلي كوچك ، كه بتوان
در آن آسود بي تشويش گاهي
دو دشمن در كمين ماست ، دايم
دو دشمن مي دهد ما را شكنجه
برون: سرما،
درون: اين آتش جوع
كه بر اركان ما افكنده پنجه
دو... اينك... سومين دشمن... كه ناگاه
برون جست از كمين و حمله ور گشت
سلاح آتشين... بي رحم... بي رحم
نه پاي رفتن و ني جاي برگشت

بنوش اي برف ! گلگون شو ، برافروز
كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست
كه اين خون ، خون گرگان گرسنه ست
كه اين خون ، خون فرزندان صحراست
درين سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دويم آسيمه سر بر برف چون باد
وليكن عزت آزادگي را
نگهبانيم ، آزاديم ، آزاد

  (م-امید(مهدی(ماث)))




فَاِنّی قَریب

خداوند در بسیاری از آیات قرآن با بندگان خود با استفاده از لفظ «من» و «ما» سخن گفته است، یكی از شگفت‌انگیزترین آیات، آیه‌ای است كه خداوند در آن هفت بار لفظ «من» را بكار برده است و این آیه در وصف رابطه خدا با بندگان و ضمانت كردن استجابت دعای ایشان است:


«و اذاسَئَلَكَ عِبادی عَنّی فَاِنّی قَریب اُجیبُ دَعوَةَ الدّاعِ اِذا دَعان فَلیستَجیبُوالی وَ لیؤمِنُوا بی لَعَلَّهُم یرشُدُون"

[ای پیامبر!] هر گاه بندگان من از تو در مورد من سؤال كردند [بگو] من بسیار نزدیكم، هر گاه كسی مرا بخواند، اجابت می‌كنم پس به ندای من پاسخ دهند و به من ایمان آورند تا راه راست یابند». (سوره بقره، آیه 186)

مفسّر بزرگ قرآن علامه طباطبایی (ره) این آیه را یكی از زیباترین و لطیف‌ترین آیات قرآن در زمینه دعا می‌داند.

اگر چه همه انسانها به هنگام بروز سختی و مشكلات به طور فطری خدا را می‌خوانند و از او كمك می‌جویند، لكن خداوند در برخی آیات قرآن كریم ضمن بیان دعای پیامبران و گروه‌های مختلف مردم، فرهنگ نیایش، آداب و شیوه گفتگوی با خود را به ما آموخته است.

پاره‌ای از دعاهای قرآن جنبه اعتراف دارد:

«ای پروردگار ما! اگر دچار فراموشی شده یا خطا كرده‌ایم ما را بازخواست مكن و آنچه ماطاقتش را نداریم بر ما تكلیف مكن» (سوره بقره، آیه 286) «…كه اگر تو به ما رحم نكنی و ما را نبخشی ما از زیانكاران خواهیم بود». (سوره اعراف، آیه 149)

اعتراف در برابر خدا در جایی خلوت و بدور از چشم دیگران، باعث آرامش خاطر شده و در فرد حس جبران پذیری خطا ایجاد می‌كند.
پاره‌ای دیگر از دعاها در قرآن جنبه شكوائیه و درد دل دارد:

«خدایا! م را از این دیار كه مردمانش ستمگرند برهان و برای ما از نزد خود یاور و سرپرستی بفرست». (سوره نساء، آیه 75)

هم سخنی و رازگویی با خدایی كه عالِم و قادر است، ضمن تقویت صبر و بردباری، به انسان آرامش و توانایی غلبه بر مشكلات را می‌بخشد.

تعدادی از دعاهای قرآنی نیز جنبه درخواست غیرمادی دارد:

«پروردگارا! بر ما صبر و شكیبایی فرو ریز و ما را ثابت قدم گردان و بر كافران پیروز ساز».

(سوره بقره، آیه 25)

و بندرت دعاهای قرآنی، اشاره به بندگانی دارد كه درخواستی مادی دارند:

«… پروردگارا! به من فرزندی نیكو عطا كن».(سوره آل عمران، آیه38)

این نمونه‌ها معمولاً مربوط به آن دسته از امور دنیایی است كه خارج از قدرت انسان است.

علاوه بر این، خداوند در آیه 200 سوره بقره، نسبت به كسانی كه فقط درخواست دنیایی دارند اعتراض كرده و در آیه بعد از كسانی كه هم برای دنیا و هم برای آخرت دعا می‌كنند به نیكویی یاد می‌كند، البته این بدان معنا نیست كه نباید برای دنی دعا كرد، بلكه باید فرهنگ و آداب نیایش را در قرآن جستجو كرد و آن را با ندای فطری اشتباه نگرفت.

گروهی از مردم تصورشان از دعا خطا گونه واشتباه آمیز است. گویا بر در دكّانی رفته‌اند، كالایی درخواست كرده، وجهی پرداخته‌اند و منتظر تحویل كالای خود هستند! لذا چنانچه كالای مورد نظر خود را تحویل نگیرند یا حتی دیر تحویل بگیرند، ناراحت و خشمگین و یا مأیوس می‌شوند. این گروه از مردم انتظار دارند كه به محض درخواست از خداوند طلبشان وصول گردد و به دعا به دید معامله می‌نگرند، لذا اگر به خواسته خویش نرسند یا از خدا گله‌مند شده یا از خود نا امید می‌شوند!

به نظر می‌رسد این نگرش از جهاتی نادرست باشد. زیرا دعا سخن گفتن با خداست و در این گفتگو، خود گفتگو و ایجاد ارتباط نوعی سود است و نباید منتظر سود دیگری شد و به بهره‌ای دیگر دل بست. در واقع پس از گفتگویی صمیمی و از سر اخلاص، دور از غوغاهای روزمره زندگی با خدایی كه در همین نزدیكی است روزنه‌ای از امید در دل روشن می‌شود و احساس مطلوبی به شخص دعا كننده دست می‌دهد. دعا واگذاری مسؤولیت انسان به خدا نیست، بلكه الهام و امداد از خداست در جهت انجام بهتر مسؤولیت.




عینک

جانا به برم نشسته بودی

چه بر دیده ی خود نهاده بودی؟

عینک زدی و ندیدی ما را

می دانم که از ضعف چشت نیست

خوشتیپ شدی کلاس بالا!

بحثم سر نوع عینکت نیست

از خاصیت عجیب آن است

این چیست که گشته همچو دیوار

بین من و تو یا هر آنچه چون من

گویی که به پشت میز رفتی

یا میز تو گشته است

عینک!

این از خاصیت عجیب دل نیست

از نیرنگ و ریا وبی وفاییست

نیست از بی خبری و تندخویی

یا از دشمنی وخیالبافی

(محمد-ن)

 

<<سگ درگه بت پرستان مست            به فتوای پاکان به از خود پرست>>




قصه ی شهر سنگستان

دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
 دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
 نگفتی ، جان خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
 ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می داریم
نگفتی کیست ، باری سرگذشتش چیست
 پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری کالاش را دریا فروبرده
و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل
نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانها
اگر گم کرده راهی بی سرانجامست
مرا به ش پند و پیغام است
 در این آفاق من گردیده ام بسیار
 نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
 نمایم تا کدامین راه گیرد پیش
 ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
بیابانهای بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحم ست
 وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست
یکی دریای هول هایل است و خشم توفانها
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
رهایی را اگر راهی ست
جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانیها که در او هست
 نشانیها که می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
 هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه
 پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
 و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
و آن دیگر
 و آن دیگر
انیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند
بسوزند آنچه ناپاکی ست ، ناخوبی ست
 پریشان شهر ویران را دگر سازند
 درفش کاویان را فره و در سایه ش
غبار سالین از جهره بزدایند
 برافرازند
 نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
ببنیش ، روز کور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
نشانیها که دیدم دادمش ، باری
بگو تا کیست این گمنام گرد آلود
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
 تواند بود کو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
نشانیها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست
 و از بسیارها تایی
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
 نه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست
 که گوید داستان از سوختنهایی
 یکی آواره مرد است این پریشانگرد
 همان شهزاده ی از شهر خود رانده
 نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند
بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران
 وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
 از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
پریشانروز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
 و چون دیوانگان فریاد می زد : ای
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
 دلیران من ! اما سنگها خاموش
 همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال
 ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست
 دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
 و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
 نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
 نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
 دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
که رسته در کنار کوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها
 و گزمه ها و گشتی ها
سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست
 نگه کن ، روز کوتاه ست
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک
 شنیدم قصه ی اینپیر مسکین را
بگو ایا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟
 کلیدی هست ایا که ش طلسم بسته بگشاید ؟
تواند بود
 پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است
 در او نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
 از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست
چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن
 غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
 اهورا وایزدان وامشاسپندان را
 سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد
 در آن نزدیکها چاهی ست
 کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
 به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
 ازو جوشید خواهد آب
 و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
 نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
 تواند باز بیند روزگار وصل
 تواند بود و باید بود
 ز اسب افتاده او نز اصل
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
 غم دل با تو گویم غار
کبوترهای جادوی بشارتگوی
 نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
 بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
 من آن کالام را دریا فرو برده
 گله ام را گرگها خورده
 من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
 من آن شهر اسیرم ، سکنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
 دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
 کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
 اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
 درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
 فروزان آتشم را باد خاموشید
 فکندم ریگها را یک به یک در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه
 مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
 زمین گندید ، ایا بر فراز آسمان کس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست
 پشوتن مرده است ایا ؟
 و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است ایا ؟
 سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
 سخن می گفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
 ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
 غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
 غم دل با تو گویم ، غار
 بگو ایا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
 صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟



مژده

 

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد       هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز       که سلیمان گل از باد هوا بازآمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن       تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من       کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح       داغ دل بود به امید دوا بازآمد
چشم من در ره این قافله راه بماند       تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست       لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

 

 

«من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می‌شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته‌ام.»(مهدی اخوان ثالث)




کلااغ پر

باز پریدی زدلم

رفتی تو ای بال و پرم

وای خدایا كه مگر الكلی ای رنگ جلا بخش دلم 

نیست دل مرا دلی زانکه تورا نیست غمی

این غم جان داده را نیست سزای این دلم

)محمدـن(




شهر شب

در شهر شب همساییه اشباح بودن

صحرا و تیغ آفتاب وپیکر من

قربانی هرروز قربانگاه بودن

 




@

من ندارم سر یاس زیر بی حوصله گی های شب از دورا دور ضرب آهسته  ی پاهای کسی می آید
 



ضریب هوشی ایرانیان

 

باهوش ترین انسان تاریخ ویلیام جیمز سایدیس امریکایی در سال ۱۸۹۸ میلادی (۱۲۷۷شمسی به دنیا آمد او در یک سالگی نوشتن را یاد گرفت و در ۵ سالگی به ۵زبان رایج دنیا تکلم میکرد و در ۱۱ سالگی استاد دانشگاه هاروارد بود او سر انجام در ۴۶ سالگی در سال ۱۹۴۴ میلادی درگذشت جالب توجه اینکه ضریب هوشی او ۲۵۰ بوده است با این توصیف که ضریب هوشی انسان معمولی بین ۸۵ تا ۱۱۵ است و ایم رقم در انسانهای نابغه بین ۱۵۵ تا ۲۰۰ قرار دارد برای مثال ضریب هوشی گالیله را ۱۸۰ تخمین میزنند و ضریب هوشی بیل گیتس بنیان گذار شرکت نرم افزاری مایکروسافت ۱۶۰ است.

;font-family:tahoma;">




chocholo





نوای (د)

ای پرنده مهاجر

ای همه شهوت رفتن

فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو با من

تو رفیق شاپرک ها

  من تو فکر گله مونم

                         توپی عطر گل سرخ

                                                  من حریص بوی نونم

دنیای تو بینهایت همه جاش مهمونی نور

دنبای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور

 




کلاغ پر

باز پریدی زدلم

رفتی تو ای بال و پرم

وای خدایا كه مگر الكلی ای رنگ جلا بخش دلم 

 (محمدـن)

 




آرزو

 

آرزو دارم بفهمیم درد را
شیرینی روزهای تلخ را
ارزو دارم بسوزیم همچو شمع
تا توانیم آزاد سازیم نور را
(حباب)




صبا

ای صبا از خانه ی ما گذری کن

                بر این دل خسته نظری کن

 

بگزار ببینم دگر بار رخت را

             بنشین به برم رو  در روی نگهم کن

زخمیست دلم از غم تنهایی ودوری

                  از ساغر خود جام میم ده عوضم کن

عمرم در پی تنهایی وبی خبری شد طی

                       ای با خبر از مخبر دنیا خبرم کن

دست تو نسیمی ست بر سر گلها

           بر این دل خارم دستی بکش و چمنم کن

من چون نفسی مرده در این رودبر این نفس مرده بدم

                     یا چونحبابی رها از قفسم کن

{محمد-نورسرش۱۳۸۷}