![]() |
عشقمیخوام بیام پابوس چشمات شاید که کم شه کابوس چشمات |
![]() |
آرشیو مطالب |
![]() |
تماس با مدیریت وبلاگ |
![]() |
صفحه نخست |
![]() |
![]() بدت نیاد عوض شدی آدم سابق نیستی
مثل دیروز مثل پارسال دیگه عاشق نیستی
RSS طراح قالب |
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند سخت دل بسته این ایل و تبارم چه کنم
آفتاب آمد دلیل آفتاب
آرزو دارم شبی عاشق شوی !!
عشق یک فریب بزرگ است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها
عشق نیرویی است که در عاشق که او را به سوی معشوق میکشاند و دوست داشتن جاذبه ای در دوست است که دوست را به دوست میرساند " علی شریعتی "
از دریچه با دل خسته ، لب بسته ، نگاه سرد می کنم از چشم خواب آلوده خود صبحدم بیرون نگاهی: در مه آلوده، هوای خیس غم آور پاره پاره رشته های نقره در تسبیح گوهر...... در اجاق باده آن افسرده دل آذر کاندک اندک برگ های بیشه های سبز را بی شعله می سوزد...... من در اینجا مانده ام خاموش برجا ایستاده سرد وز دو چشم خسته اشک یاس می ریزم جاودان: جاده خالی زیر باران! «از شاملو»
یادم آمد که:
شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت،
آسمان صاف وشب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید؛ تو به من گفتی :
«از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند براین آب نظر کن
آب، آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن!»
با تو گفتم:
حذر از عشق!
ـ ندانم ـ
سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من گفت زدی، من نه رمیدم، نه گسستم.
باز گفتم که:
تو صیاد و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گسستم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله ی تلخی زد و بگریخت ...........
|