![]() |
عشقمیخوام بیام پابوس چشمات شاید که کم شه کابوس چشمات |
![]() |
آرشیو مطالب |
![]() |
تماس با مدیریت وبلاگ |
![]() |
صفحه نخست |
![]() |
![]() بدت نیاد عوض شدی آدم سابق نیستی
مثل دیروز مثل پارسال دیگه عاشق نیستی
RSS طراح قالب |
شب هجر است و دارم بر فلک دست دعا امشب
به غیر از مرگ نمی دام چه خواهم از خدا امشب
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود ولي *آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان تساوي هاي جبري رانشان مي داد خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود تساوي را چنين بنوشت يك با يك برابر هست از ميان جمع شاگردان يكي برخاست هميشه يك نفر بايد به پا خيزد به آرامي سخن سر داد تساوي اشتباهي فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند و او پرسيد گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز يك با يك برابر بود سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود و او با پوزخندي گفت اگر يك فرد انسان واحد يك بود آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود اگر يك فرد انسان واحد يك بود آن كه صورت نقره گون چون قرص مه مي داشت بالا بود وان سيه چرده كه مي ناليد پايين بود اگريك فرد انسان واحد يك بود اين تساوي زير و رو مي شد حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود نان و مال مفت خواران از كجا آماده مي گرديد يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟ يك اگر با يك برابر بود پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟ يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت ؟ يك اگر با يك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟ معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد: یک با یک برابر نیست...!!
من ندارم سر یاس
زیر بی حوصلگی های شب از دورادور ضرب آهسته پاهای کسی می آید
باز بانگی از نیستان می رسد
غم به داد غم پرستان می رسد
|